دنیای کوچک من
این روزا انگیزه زندگیمو از دست دادم.یه جورایی بین زمین و هوا معلقم.همش فکرم درگیر آینده و پایان درسمه. نمیدونم باید چه کاری انجام بدم.از این میترسم که درسم تموم بشه و من به هیچ جایی نرسم.یه جورایی قدرت ریسکم کم شده با شکستی که توی کار قبلیم داشتم نمیتونم کار جدیدی رو شروع کنم.میترسم توی این یکی هم شکست بخورم.حالا میفهمم چرا دانشجوهای ترم بالایی همشون بی کار بودند. چند روز پیش یه اتفاق خیلی خیلی ترسناک افتاد.سوار یک اتوبوس گاز سوز بودم که مخزن گاز اتوبوس به شاخه یک درخت قدیمی گیر کرد.صدای فوق العاده وحشتناکی از مخزن بلند شد.راننده اتوبوس هم با کلی دردسر تونست مخزنو جدا کنه.اما تا آخر مسیر صداهای خیلی عجیبی ازش شنیده میشد.فکر کردن به این موضوع که ممکن بود مخزن منفجر بشه هم خیلی ترسناکه. روزای آخر ترم کم کم داره نزدیک میشه و من هنوز نتونستم تخصصم رو انتخاب کنم.انتخاب این موضوع به اندازه انتخاب رشته دانشگاه کار سختیه.از اینکه بین دوراهیه انتخاب قرار بگیرم خیلی بدم میاد.از این میترسم که یه رشته رو انتخاب کنم و بعدها از انتخابم پشیمون بشم.میترسم که همش فکر کنم کاش رشته دیگه ای رو انتخاب میکردم و در اون صورت آینده بهتری داشتم.چقدر از این سردرگمی بدم میاد.