دنیای کوچک من
این هفته یه خوش شانسی داشتم و اونم این بود که کلاس خطم تشکیل نشد. الان دو روزه دارم فکر میکنم چقدر خوب میشد که هیچکس مهمونی نمیرفت. از مهمونی رفتن و مهمون اومدن متنفرمممممممممم. دیروز وقتی به کارای سفالم سر زدم خیلی ناراحت شدم.چون دو تا از ماسک هام کاملا شکسته بودن. حیف شد .چقدر با استاد تلاش کردیم که از خراب شدن نجاتشون بدیم. دلم برای استاد حجمم تنگ شده. از اون دسته استادایی بود که صد سال هم میگذره بازم از یادت نمیرن. کاشکی بازم باهاش کلاس داشتم. (((((((((به یک نفر دوست با اطلاعات بالا در زمینه کامپیوتر و نت نیاز می باشد.)))))))))شدم مثل بچه ها که همیشه از اینجور کلاسا فرارین. یکم حالم بهتره ، از این جهت که حداقل تونستم یکم از کارای دانشگاهمو انجام بدم اما بقیه اش.........
نمیدونم من چه گناهی کردم که پدر و مادرم بزرگترای فامیلن. هر اتفاقی که میفته صد نفر آدم خراب میشن روی سر ما. دلم میخواد این چند روز رو توی تنهایی طی کنم. خوش بحاله اونایی که یه عالمه تنهایی دارن.